بزرگنمايي:
پیام خوزستان - به گزارش گروه فرهنگ دفاعپرس، «بوی باروت بوی باران» به زندگینامه و فرماندهی سردار شهید حمید باکری در عملیات بیتالمقدس و آزادسازی خرمشهر، در قالب 26 خاطره از دوستان و همرزمان وی پرداخته است. برای تدوین این اثر از هفت کتاب و مصاحبههایی با علی فضلی، محمدباقر طریقت، صمد ملاعباسیان، مهدی بخشی و محمد کاشف و گزارشهای شهید سپهبد علی صیاد شیرازی استفاده شده است.
قسمت شانزدهم بازخوانی «بوی باروت بوی باران» را در ادامه میخوانید:
رخنه
در محور قرارگاه فتح دشمن تلاش میکرد، نیروهای خودی را از پشت. جاده اهواز خرمشهر عقب براند. به همین منظور با استفاده از عدم الحاق بین دو قرارگاه فتح و نصر و با رخنه در این شکاف فشار سنگینی به نیروهای خودی وارد میآورد. محسن نجفیان خطاب به بچهها میگوید: برادران مگر نمیشنوید، بابا اوضاع بههمریخته ماشاءالله به این بیخیالی، آخر حنجره حمید آقا، پاره شد. دادوفریاد محسن محمد را بیدار میکند. واقعاً این سروصدا مال عراقیهاست! خواب میبینم؟ همچنان گیج و منگ، نیمخیز و خوابآلود محمد، بیمعطلی نیم خشابی را بالای سر حمید، خالی میکند و میگوید: اینیکی با این دادوفریادها، پاشدنی نیست.
از گردان حمید 50 نفر بیشتر نیرو باقی نمیماند. طاهر اجاقلو، کریم بیات، محسن نجفیان مصطفی حمیدی، محمد وطن زاده محمد نجفیان و بسطامیان دور حمید را میگیرند. اگر گوشهایتان را نیز بکنید، پچپچ عراقیها را میشنوید. باید بگویم کافی است این محور سقوط بکند. نهتنها خودمان بلکه عملیات فاتحهاش خوانده خواهد شد.
بوی تند باروت با سروصدای عراقیها، در سنگرها پیچیده و عراقیها نزدیکتر میآیند درست مماس با خط محور آنقدر نزدیک میآیند که نارنجکهایشان میافتاد زیر پای بچهها برادرها مواظب باشند از عقبه خبری نیست، مهمات دارد. تمام میشود؛ و بعد دولا و نیمخیز زیرخط آتش به بچهها سر میزند، همه در میان تیر و ترکش آمدوشد حمید را، قوت قلبشان میدانند. محاصره شکل میگیرد با یکی دو تا آرپیجی حریف شدن به ماشین جنگی صدام دل و جرأت میخواست. رخنه ایجاد شده میبایست ترمیم میشد. درحالیکه تیپهای 7 و 33 ولیعصر (عج) و 27 حضرت رسول (ص) عقب نشستهاند و عقبه خالی است. برای رسیدن به خمپاره و تیربار گردان میبایست از عرض جاده میگذشتند.
محمد سمت چپ را شلوغ کنید، سمت چپ! باید خودمان را به آنطرف جاده برسانیم اینها، شدند اژدها، سرشان را مشغول کنید. عراقیها، سینهبهسینه بچههای گردان، فشار وارد میکنند، یکی دو نفر از بچههای گردان تفنگها را زمین میگذارند، خط را با آرپیجی میگویند. در یک مقطع کوتاه برای اینکه تانک را پس برانند. ناگزیر هر چه گلوله آرپیجی آورده بود، بهطرف تانکهای عراقی شلیک میکنند و جهنمی به پا میشود که نگو، مدام فریاد میکشد! امان ندهید یا ابالفضلش چه سوزناک بود، تن هرکسی را به لرزه درمیآورد. عراقیها به بولدزر میماندند از هر طرف میآمدند در این گیرودار یکی از پیام پیهای خودی میخواهد منطقه را ترک کند. محمد، متوجه قرار او میشود و بر سر فیض علی داد میزند: مگر نمیبینی جلوش را بگیر و بعد برمیگردد و گلولههایش را خالی میکنند به پشت خاکریزی که عراقیها از پشت آن نارنجک، پرتاب میکردند.
محمد، مصمم بود و آنچه میگفت، انجامش میداد. فیض علی (محمدی) که در مرحله سوم عملیات بیتالمقدس شهید شد. جلو راننده خودی را میگیرد و میگوید اشاره کرد به محمد، اگر تکان بخوری خشاب را توی سرت خالی میکند. بدبخت کجا میخواهی بروی؟ اگر از ما فاصله بگیری، گرفتار عراقیها میشوی اینجا بمان.
آقا فیض علی چشم میمانم حلالم کنید. ترس برم داشته بود. همه بچهها همدیگر را صدا میزنند تا بیند کی شهید شده کی مانده از آن بچههایی که دوروبر حمید بودند، اوجاقلو وطن زاده، بسطامیان و فیض علی شهید میشوند و جاده، همچنان به خط آتشی میماند که گذشتن از آن بودن و ماندن بچهها را تعیین میکند. در زیر ترکش خمپاره و نارنجک جیپ 106 عراقی مثل لاکپشت از طرف پل حرکت میکند تا انبرک پانک را روی شانههای گردان حمید، سفت بکنند.
بچههای دل به دریا میزنند و سینهخیز از عرض جاده میگذرند. خمپاره و تیربار را برمیدارند و آتش تهیه درست میکنند. بااینکه ساعت 12 ظهر بود ولی مثلاینکه آفتاب هم در همین نزدیکیها، جرات ندارد از پشت دود و ترکش سرک بکشد. دو سه ساعت گردان حمید با چنگ و دندان محور را با برجا نگهداشته بود که 4 عراقی داخل جیپ توپ 106، متوجه مقاومت آنها میشوند و با توپ 106 بچهها را نشانه میگیرند.
محمد فریاد میکشد. حمید آقا طرف پل، توپ 106 بعد بهطرف جیب عراقیها خیز برمیدارد و نشانه میگیرد. تا نگذارد به بچهها، نزدیک شود و با خیزهایش از خط فاصله میگیرد و تنهاتر میشود. کلاه سبزهای عراقی متوجه میشوند که اسلحه محمد خالی است پشت محمد هم خالی بود طوری که صدایش به حمید و بچهها هم نمیرسید. سکوت چندثانیهای دستهای محمد و کلاه سبزها را از کار انداخته بود.
صورت خاکآلود و سفیدک زده محمد، زیر گردوخاک هیبتی داشت که احتمالاً عراقیها را در پشت توپ 106، به ترس انداخته بود. محمد میدانست که تفنگش خالی است عراقیها به خودشان میآیند آ و بهطرف او نشانه میگیرند. فاصله ماندن و رفتن زیر ثانیهها، جابجا میشد و محمد با اسلحه خالی بهطرف آنها خیز برداشته و فریاد میکشد اللهاکبر، اللهاکبر در این حین از زیر پل صدای رگباری به گوش میرسد. پسری نوجوان، یکی از کلاه سبزها را میزند تا سه تای دیگر بخود بجنید مصطفی خودش را به محمد میرساند و با تیربار همهاش را روی جیپ درو میکند.
محمد، بیاعتنا به کلاه سبزها و مصطفی به زیر پل میرود ولی در آنجا کسی را نمییابد. مگر نوجوانی که به او دست تکان میداد و ازآنجا دور میشد و با خیزهای تند خود بهطرف عمق محور درحرکت بود.
نیروهای گردان هر چه داشتند میکوبیدند و یکبهیک صداها، بیصدا میشدند. حمید، بغلش پر میشد از ذکر و تبسم دوستانش هر کس را فریاد میزد، صدایی نمیآمد، بغض گلویش را میفشرد. قریب بهاتفاق شهدا، از ناحیه سرشان تیر میخوردند و میافتادند به سینه گرم خاکریز حمید با هرکدام خاطرهای داشت وقتی میخواستند، با او بیایند، با قرآن استخاره کرده بودند و حمید رک و راست گفته بود؛ که خرمشهر خون میخواهد.
تنهایی و نابرابر بودن نیروهای خودی با نیروهای دشمن همهاش میتوانستند یک دلیل باشند تا مانع شوند که آنها از زنجان ارومیه، اردبیل و تبریز و نجفآباد به این دشت نیایند.
آتش عراقیها اصلاً آرام نمیگرفت تا حمید، بتواند، شهدای گردانش را سیر ببیند حنجرهاش پر از فریاد بود و گریه. باوجود فشار شدید دشمن بهویژه در منطقه سرپل که با بهکارگیری تیپ 10 زرهی آغاز شده بود نیروهای خودی در بدترین وضعیت و درحالیکه فاقد آتش پشتیبانی و مواضع مناسب بودند به مقاومت خود ادامه میدهند یا اینکه تانکها نفوذ کرده بودند، اما رزمندگان بار دیگر رخنه را ترمیم میکنند.
در قرارگاه، صحبتش شده بود که گردانها باید در هر محور با آخرین توان بجنگند هر پاتکی که عراق میزند، ممکن است. عملیات فتح خرمشهر را به تاخیر بیاندازد و یا از رختهای که به وجود میآورد، خرمشهر را یکبار دیگر ببلعد. به همین خاطر، نزدیکیهای ظهر با زخمیها و شهدایی که گردان حمید میدهد. محور میشود. یک در مستحکم و عراقیها هم از طرف پل مایوس میشوند و عقب میکشند.
انتهای پیام/ 161
لینک کوتاه:
https://www.payamekhuzestan.ir/Fa/News/1074378/