بزرگنمايي:
پیام خوزستان - ایسنا /رهیافت مسئولانه و هوشمندانه و وجه مشترک سعدی و حافظ در برابر کوتهبینیها و از خودبیگانگیها، بازنگری به انسان و جامعه انسانی، شناخت و تشریح آن، و به نمایش گذاشتن زیباییها و تواناییهای انسان بود.
محمدجواد فرزان که کتاب سهجلدی «چه میگفت حافظ» را در کارنامهاش دارد، در یادداشت خود با عنوان «حافظِ زندگی (2)» که برای انتشار در اختیار ایسنا قرار داده، نوشته است: مطالعه ادبیات و تاریخ در کنار هم به هر دو معنای زندهتری میبخشد. آموزههای سعدی و حافظ با تجسم فضای سدههای هفتم و هشتم ملموستر میشوند. اما ارزش کار آنها هنگامی بهدرستی آشکار میشود که در جایگاه پزشکان حاذق درمان دردهایی که جامعه را به نابودی سوق میدادند، دیده شوند.
درد خشونتهایی که با یورش چنگیز در آغاز سده هفتم به اوج رسید و با مرگ او و پخش قدرت حکومتی بین فرزندان و نوادگان و سردارانش، دژخویی و کینهتوزی و زورگویی و برادرکشی را گسترش داد و نهادینه کرد.
آه و فغان مولانا سیفالدین محمد فرغانی (م 749 ق) در دیوان او و قصاید و قطعات غمبار او شاهد و وصف حال گویای آن روزگار تیره است. برای نمایش تصویر چنان وضعیت اندوهباری فقط به گوشه کوچک تابلویی که او نگاشته نظری میاندازیم.
بازار

در عجبم آن زمان چه زمان بود
کامدن من به سوی ملک جهان بود
ظلم به هر خانه لانه کرده چو خطاف
عدل چو عنقا ز چشم خلق نهان بود
سر که کند مردمی فتاده ز گردن
نان که خورد آدمی به دست سگان بود
زر و درم چون مگس ملازم هر خس
دُرّ و گوهر چون جرس حلی خران بود
من به زمانی که در ممالک گیتی
هر که بتر پیشوای اهل زمان بود
شرع الهی و سنت نبوی را
هر که نکرد اعتبار معتبر آن بود
ناخلف و جلف و خلف عادت ایشان
مادر ایام را چنین پسران بود
در اینجا غرض نه نمایش تراژیک نابسامانی دوران بلکه شناخت ارزش زمینهها و رهنمودها و اقداماتی است که برای برونرفت از چنان پریشانی و ادباری طرح و اجرا شد. مهمترین عواملی را که در اصلاح و تغییر وضعیت اثرگذار بودند میتوان چنین برشمرد:
- از سویی مقاومت دلیرانه خراسان و طبرستان، با تحمل هزینههای سنگین و دردناکی که پرداختند از شدت و زور ضربههای اول چنگیزیان تا حدی کاستند.
- از سوی دیگر منطق قوی تحلیلی مولوی بر سطح اندیشهورزی و اندیشمندی زمان به میزان شگفتی افزود.
رویکرد تحلیلی، روششناسانه، منطقی و مستدل مولانا جلالالدین (م672 ق) سادهنگریها و خودمحوربینیهایی را به نقد میکشید که بستر عوامزدگی، عوامفریبی و ستیزهجویی بودند.
باورهای آنهایی که گوشهای از فیل حقیقت را تمام آن میپنداشتند، با ادعای وصل کردن بر فاصلههای اجتماعی میافزودند، عشق را نمیشناختند و سرگنگبینشان صفرا میفزود، صریح و شفاف تشریح و نقد میشد.
همچنین رفتار جماعت سستعنصری که همیشه چشم به راه دیگری نشستهاند و غر میزنند، ملولش میساختند نیز از زبان نقد او در امان نبودند و فریاد آرزومندیش به شیر خدا و رستم دستان را برمیآوردند.
- بستر هم فراهم آمد.
به شیراز آی و فیض روح قدسی
بخواه از مردم صاحب کمالش
شهر زیبای شیراز در سدههای پیشین نیز از مرکزیت و اهمیت شایانی برخوردار بوده است.
" alt="پیام خوزستان" width="100%" />
پذیرش آگاهانه و مدبرانه ایلی شدن، امرای ناحیه فارس و متصرفات سعد بن زنگی و ابوبکر و پسرش در آن دنیای پرآشوب موجب ایجاد بستری محدود برای آرامش فکری شد.
عوامل پیشگفته را میتوان از جمله مهمترین عواملی شمرد که زمینه پرورش فرزانگانی چون شیخ مصلح الدین سعدی (م 694) در شیراز شد تا آموزههایشان سکوی رشد فکری نسل سپسین و از جمله دردانه زمان حافظ شود. رویکرد کارساز و برجسته و مهم ستارگان ادب فارسی قرن هشتم آن بود که با تسلط بر خویش غم زمانه را در دل ریزند، از گله و شکوه بپرهیزند و در پی راه چاره باشند.
خوش برا با غصه ای دل کاهل راز
عیشها در بوته هجران کنند
عیش اندیشمندان اهل راز در بوته هجران، ترویج احساس مسئولیت و پذیرش عاشقانه و آگاهانۀ رنج برای پایان دادن به غصهها با پردازش و نمایش نغمههای زندگی است.
رهیافت مسئولانه و هوشمندانه و وجه مشترک سعدی و حافظ در برابر کوتهبینیها و از خودبیگانگیها، بازنگری به انسان و جامعه انسانی، شناخت و تشریح آن، و به نمایش گذاشتن زیباییها و تواناییهای انسان بود.
شهری است پُر ظریفان وز هر طرف نگاری
یاران صلای عشق است گر میکنید کاری!
چشم جهان ندیدست زین طُرفهتر جوانی
در دست کس نباشد زین خوبتر نگاری
هرگز که دیده باشد جسمی ز جانِ مُرکب؟
زین خاکیان مبادا بر دامنش غباری
در شهر شیراز، در فضای پرآمد و شد و پرتکاپوی تلاش حریفان کار و تولید، هر دم جنب و جوش نگاری، دوستی، عزیزی صلای عشق و کار عاشقانه میزند. زیباترین جلوه هستی، روح زندگی در چهره کودک و جوان جاری است. اما انسان، این آمیزه زیبای جسم و جان، در خاکدان روزمرگیها، در معرض آلایش به غبارهای غرور خودبینی و آزمندی و یا زخمهای تحقیر در دام پندارهای خانمانبرانداز فرقهگراییها، بیتفاوت و از احساس مسئولیت گریزان میشود. بنابرین حافظ از انساندوستی متعالی سخن میگوید و بر گستره بیعشقی و از خود بیگانگی صلای عشق میزند و دیدگان را به سوی دیدن ظرافتها و نگارهایی میگرداند که فاصلهها از آنها دیوهای زشت و ترسناک ساختهاند.
در بوستان حریفان مانند لاله و گل
هر یک گرفته جامی بر یادِ رویِ یاری
چون این گره گشایم، وین راز چون نمایم
دردی و سخت دردی کاری و صعب کاری
هر تار موی حافظ در دست زلفِ شوخی
مشکل توان نشستن در این چنین دیاری
هماهنگی جبلی و طبیعی در وجود گل و لاله بوستان، در اندیشه حافظ شایستگی همدلی و همزیستی شاد و دوستانه انسانها را برمیانگیزد. لیکن تکوین چنین آرزویی و آرمانی را در واقعیت روزگار رازی مگو، گرهی کور، سخت دردی و صعب کاری میبیند و باز از پای نمینشیند، زیرا اهرمهای انگیزه قوی و فراوانند و پروای آن نمیدهند که از بار مسئولیت انسانی خود شانه بدزدد. گویی هر تار موی او به شوقی و ذوقی و کاری بسته شده است، و اجازه نشستن نمیدهد...
پندارهای ریاضتکشی و تارک دنیایی منفعل و بیاثر که در قرن هشتم در لوای زهد و وعظ فرقههای صوفیگری و درویشی شایع بود و میخواست آدمیان را در قالبهای خاصی شکل دهد، برای حافظ پذیرفتنی نبود. او غرایز آدمی را نیاز وجودی و وجوه ساختاری خلقت انسان میدانست که ضامن بقا و نیاز همزیستی و همبستگی انسان در آفرینش اویند.
بیا بیا که تو حور بهشت را رضوان
درین جهان ز برای دل رهی آورد
وصف زیباییهای حور بهشتی توصیف زیبایی تو و گیرایی وجود تو برای دیگری برای پیوندهای استوار انسانی است.
گوناگونی تن و جان انسانها، زیبایی و گیرایی آنها و نیازی گریزناپذیر است. الگوسازیها و باورهای نفاقافکنانۀ تکروی و فردگرایی و جدایی با ساختار پیچیده انسانی ناهمسازند، راه رشد و شکوفایی جان را میبندند و به عقدهها و بیماریهای اجتماعی میانجامند.
روزها رفت که دست من مسکین نگرفت
زلف شمشاد قدی ساعد سیم اندامی
نفی گوناگونی گرایشهای افراد و بستن راه بروز جلوههای مختلف آن، فرد را به تقابل با همه هنجارهای اجتماعی میکشاند. پس هنجارشکن در برابر هرگونه پیمان اجتماعی میایستد و به سختی گردن مینهد.