پیام خوزستان
بعثی‌ها مثل خرچنگ بر خرمشهر چنگ می‌زدند
جمعه 15 فروردين 1404 - 09:21:15
پیام خوزستان - به گزارش گروه فرهنگ دفاع‌پرس، «بوی باروت بوی باران» به زندگی‌نامه و فرماندهی سردار شهید حمید باکری در عملیات بیت‌المقدس و آزادسازی خرمشهر، در قالب 26 خاطره از دوستان و همرزمان وی پرداخته است. برای تدوین این اثر از هفت کتاب و مصاحبه‌هایی با علی فضلی، محمدباقر طریقت، صمد ملاعباسیان، مهدی بخشی و محمد کاشف و گزارش‌های شهید سپهبد علی صیاد شیرازی استفاده شده است.
قسمت هفدهم بازخوانی «بوی باروت بوی باران» را در ادامه می‌خوانید:
به سوی شهر
طول جبهه 170 کیلومتر بود. قرارگاه‌های قدس، فتح و نصر، آنچه در عملیات طریق‌القدس ثامن‌الائمه و فتح‌المبین، آموخته بودند بکار می‌گیرند. در 4 مرحله از جاده اهواز خرمشهر، در مرزی کوشک و شلمچه حمله‌ها شروع می‌شوند عراقی در طول 25 روز جنگ تمام‌عیار، مثل خرچنگ بر خاک خرمشهر چنگ زدند و دست از دفاع برنمی‌دارند حمله‌ها بی‌امان و زخمی و شهید هم زیاد .بود 
مردم مترصد خبرهای خوب‌اند اما خرمشهر از طرف شلمچه در کمند عراق مانده گردان‌ها گاه آنقدر شهید می‌دهند که از گروهان‌هایش 7 و 8 نفر بیشتر نیرو نمی‌ماند. فرماندهان با هزارزحمت به تمرکز نیرو دست می‌زنند متفاوت بودن خاک منطقه و گرمای نفس‌گیر، بچه‌ها را خسته می‌کند. پارها اتفاق می‌افتاد که بچه‌های گردان‌ها گروهان و دسته‌ها همدیگر را گم می‌کردند سرپناهشان می‌شد، باران گلوله و باروت و زیر پایشان پر می‌شد از مین و سیم‌خاردار جزو افراد دسته یک گروهان یکم از تیپ نجف اشرف بودیم.
سه مرحله رفتیم عملیات مرحله سوم عملیات به گمانم در روز 21 اردیبهشت انجام شد. در مرز مشترک با عراق مستقر شدیم و شب عملیات گفته بودند باید یک کیلومتر برویم جلوتر از در مرزی و بپیچیم به چپ و برویم تا شلمچه ساعت یازده دوازده نیمه‌شب عملیات شروع شد و یک‌دفعه ده‌ها و شاید صدها مسلسل ضدهوایی بر سرمان آتش ریختند، چه آتشی هم فرمانده گردان ما حمید باکری بود که بعدها جانشین برادرش آقای مهدی در لشکر عاشورا شد. شب سختی بود و نمی‌دانم چه قدر از دوستانم شهید شدند تا صبح شد و از تک و تا افتادیم وقتی نزدیک شلمچه مستقر شدیم از گروهانمان تنها هشت نفر مانده بودیم، آنجا ماندیم وضعیت طوری نبود که حمله نیمه تمام بماند. دشمن منتظر همین تصمیم‌ها بود تا خودش را بازسازی کند. رزمنده‌ها از هر طرف که فشار می‌آورند عراقی‌ها از آن‌سو متراکم‌تر می‌شوند به همین خاطر رسیدن به اروند سخت‌تر می‌شد.
تیپ نجف اشرف در قرارگاه فتح، مأمور می‌شود تا برود به خرمشهر عملیات آزادسازی همچنان تکمیل‌نشده و در جاده شلمچه عراقی‌ها تعدادشان زیاد می‌شود. خاک‌ریزهای مارد و دوجداره می‌بایست پس گرفته می‌شدند شهید خرازی با بچه‌های تیپ امام حسین (ع) از طرف پل نو به سمت جاده خرمشهر حرکت می‌کنند و گردان‌های نجف اشرف از طرف گمرک حجم آتش عراقی‌ها آنقدر زیاد می‌شود که یکی از خط‌ها را می‌گیرند و گردان‌های تیپ به تعداد انگشتان دست مقاومت می‌کنند.
دیگر از تک‌های شبانه که از شگردهای گردان‌های تیپ نجف اشرف بود خبری نبود تک روزانه آن‌هم با 400 نفر مقابل دو تیپ عراقی تانک‌ها و نیروهای زیاد عراق کم‌چیزی نبودند که بتوان سهل و ساده جلوشان ایستاد. مخصوصاً که محورها بهم ریخته بودند و خط جنگی مشخص نبود پشت جاده آسفالت، اطراف سیل بند مارد تنها راه اتصال بود ده نفر از رزمنده‌ها وارد کانال می‌شوند درگیری شدت می‌گیرد. مأموریت زمان صفر بود. باید هر چه در توان داشتند بکار می‌گرفتند و گرنه عراقی‌هایی که از حاشیه رود آمده بودند، مانع از حمله گازانبری می‌شوند.
کانال مسدود می‌شود و محاصره شهر کامل رزمنده‌ها می‌روند به سمت مارد و آنجا را هم می‌گیرند. بعدازاین همه جنگ‌وگریز شب (یکشنبه) دوم خرداد آماده می‌شوند که محاصره را تنگ‌تر کرده و به‌طرف شهر حرکت کنند. این تحرک منجر به تسلیم شدن عراقی‌ها در محاصره می‌شود .فردا ظهر (3) خرداد به چند نفر از نیروهای زرهی گفتیم بیایند آنجا مستقر شوند تا اینکه یک استیشن عراقی با سرعت آمد سمت خط ما بچه‌ها طرفش تیراندازی کردند. آمد ایستاد جلوی خط سرنشین، یک سرتیپ عراقی بود فرمانده همان تیپی که توی همان ناحیه عمل کرده بود. آمد از ماشین پایین من با یک عربی دست‌وپا شکسته باهاش حرف زدم ازش خواستیم بگوید چه طرحی دارند. از روی نقشه آمد وضع خودشان را تشریح کرد. معلوم شد حسابی دست و پاشان را گم‌کرده‌اند.
حمید، فرمانده گردان تیپ نجف اشرف با ده نفر از نیروهایش شبانه به‌سوی شهر حرکت می‌کند صبر او در این عملیات محشر بوده، پارها در زیر آتش تنها می‌ماند چون خطوط به‌هم‌ریخته بودند .با آرایش‌های محکم نظامی خط عراقی‌ها را می‌شکند و جلو می‌رود هرچند از چپ و راست تک‌هایی را پاسخ می‌دهد قبل از عملیات، بچه‌ها را دور خود جمع کرده و گفته بود، امام به شما اعتماد کرده، یادمان باشد روزی بود که بنی‌صدر می‌گفت: با این پابرهنه نمی‌شود جنگ را اداره کرد چه برسد به آزادسازی یک شهر قبول می‌کنم که تجهیزاتمان قابل مقایسه با آنها نیست، خودتان در این چند مرحله دیدید که 50 نفری چه جوری رفتیم جلو یک تیپ عراقی حمید، حتی فرصت نمی‌کرد سر پا هم بخوابد یا چرتی بزند نه فرصتی بود و نه امکانی به دور برش که نگاه می‌کرد از همه آن بچه‌های گردان، مانده بود 10 نفر با خودش 11 نفر آتش عراقی‌ها از تب‌وتاب افتاده بود و ستون 10 نفره حمید با تمام خستگی‌هایشان اراده می‌کنند که جزو اولین‌ها باشند که وارد خرمشهر می‌شوند.
نزدیکی‌های ظهر رفتیم به سمت شهر قرار بود، نیروها بروند از راه‌آهن بگذرند برسند رودخانه تمام گردان‌ها با نفرات پراکنده ولی مصمم وارد شهر می‌شوند. میدان فرمانداری پل قدیمی خرمشهر کمربندی میدان شهدا و مسجد ویران‌شده امام صادق (ع) یک‌به‌یک با طلوع آفتاب، همه دیده‌ها را به‌سوی مسجد جامع خرمشهر دقیق می‌کند .حمید، بدون توقف از هر محوری که می‌گذرد، ساکت‌تر می‌شود که پیش‌ازاین با بچه‌ها کلماتی را ردوبدل می‌کرد دلداری می‌داد و پیشانی بچه‌ها را می‌بوسید اما، با طلوع خورشید زمزمه او بی‌صدا بود لب‌های ترک‌خورده و سروصورت پر از گردوخاکش زیر باران شسته می‌شود ولی او در پی چشمه‌ای است که برای همیشه سیرابش بسازد. گویی حمید، پا به عرصه محشر گذاشته، دوجین آرزوهایش را می‌شمرد و یک‌به‌یک آنها را از دل خود می‌کند تا باخبری بزرگ سجده نهفته‌اش را بر زمین پاک بگذارد. کوچه‌های سنندج در جنگ 28 روزه، جنگ‌وگریز در پشت دیوارهای آبادان گروه پابه‌رکابش در ارومیه که مثل رعد در آذربایجان غربی می‌خریدند فاطمه و احسان و.... حمید را آماده ورود به شهری می‌کنند که هزاران خاطره در آن می‌تپیدند. 
انتهای پیام/ 161

http://www.khozestan-online.ir/fa/News/1074749/بعثی‌ها-مثل-خرچنگ-بر-خرمشهر-چنگ-می‌زدند
بستن   چاپ